Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

سلام دوستای خوب

ما دوباره آمدیم تا از خاطرات تلخ و شیرین زندگیمون براتون بنویسیم.ولی ایندفعه اول پریناز خاطراتش را تعریف می کنه.

من پرینازم

جمعه که خونه مامان جان بودیم طبق معمول ناهار دعوت داشتیم بعد از ظهر هم رفتیم یه جائی که خیلی شلوغ بود همه فامیل دور هم جمع بودند. حسابی همه از خودشون پذیرائی می کردند. که بعد فهمیدم که آن جلسه قرض الحسنه خانوادگی است که ماهی یکبار در منزل یکی از فامیل تشکیل می شود. خلاصه منم آن وسط یه موز برداشتم و مشغول خوردن شدم ولی مامانم همینطور آن از من می گرفت و یه کم از پوستش را جدا می کرد و بهم می داد. تا دوباره میومد مزه ش برود زیر دندونم دوباره مامانی اونو ازم می گرفت. ولی خوب پرنیا نیومده بود جاشم خیلی خالی بود.  امروزم من کمی سرما خوردم و کسالت دارم البته مامان و پرنیا هم سرما خورده اند مامانم خیلی حالش بده ولی خوب به خاطر ما مجبوره تحمل کنه.

من پرنیا هستم

جمعه که مامان و بابا و پریناز رفتند جلسه. منم از فرصت استفاده کردم و با باباجان و مامان جان و خاله مریم رفتیم پارک بادی باغ غدیر. جای شما خالی خیلی خوش گذشت هر چقدر دلم خواست بازی کردم . دیگه آخراش سرم داشت گیج می رفت. بعد هم رفتیم خانه مادر با ساناز و خاطره و بچه ها بازی کردیم. حسابی آنروز بهم خوش گذشت.

از زبان مامانی

پرنیا خانم ما خیلی شیرین شده . کاراش - حرف زدناش- شعر خوندناش خلاصه خیلی بامزه شده حسابی وقتی یه حرفی می زند ما براش ذوق می کنیم و چقدرم که پریناز را دوست داره وقتی من میام با پریناز بلند صحبت کنم می گد مامان خواهرمو اذیت نکن. پرینازم خیلی کاراش شیرین شده فقط همینطور با این روروک دنبال ما میاد و هر جا کاغد و دستمال ببیند درو می کند دقیقا مثل یه جاروبرقی و تا ازش غافل بشیم آنها را می ذارد توی دهنش . همین دیروز بعد از ظهر نزدیک بود بخاطر خوردن یه تکه کاغد کوچک کار دست خودش و ما بدهد . حسابی منو ترسوند. چونکه هر کاری می کردم از توی گلوش در نمی آمد وای حسابی ترسیده بودم چون اصلا داشت سیاه می شد که یه دفعه انگشتم را کردم توی گلوش و کشیدم بیرون. ولی حسابی ذره ترک شدم. اینم از کار ما . فقط شده سروکله زدن با این دو تا وروجک بابائی. ان شاءا... که همیشه سلامت باشند اینا می گذرد. امروزم من کمی سرماخوردم و کسالت دارم. بابائیم گفته حسابی استراحت کن تا خوب بشی چون من نمی دونم با این دوتا بچه چیکار کنم. 

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
تگ ها:


+  

 سلام خوبید ما دوباره آمدیم یواشکی مامانی

 باید ببخشید که چند روزه نتوانستیم بهتون سر بزنیم . آخه بابائیم از تهران براش مهمون آمده و چون که حسابی سرش گرم مهمونش بود ما هم بیشترش خونه مامان جان بودیم. آخه به مامانم می گم ما غیر از خونه مامان جان جائی دیگه نداریم که بریم . آخه خسته شدیم از بس که فقط آنجا رفتیم. 

من پرنیا هستم.

 می دونید این چند روزه چه گذشته. روز ۲۲ بهمن که رفتیم بابائی چند جا کار داشتند. ما هم توی ماشین بودیم.  ولی نمی دونید توی راه چه خبر بود همه مردم دسته دسته با هم می رفتند. خیابونها خیلی شلوغ بود. به مامانم گفتم چه خبره گفتند که راهپیمائی ۲۲ بهمن.  نمیدونید چقدر دلم می خواست من هم بروم. چونکه به همه بچه ها بادبادک داده بودند پرچم داده بودند و خیلی چیزهای دیگه . ولی خوب نشد که من هم برم. بعد هم بعد از اینکه کلی تو خیابونها گشتیم رفتیم طبق معمول خونه مامان جان چونکه انجا دعوت بودیم . باباجان و خاله مریم از صبح ۳ بار زنگ زده بودند که ما بریم آنجا.بعد از ناهار هم خوابیدیم و ساعت ۴ بیدار شدیم رفتیم میدان امام آش رشته خوردیم. بعد هم لوازم ساندویچ گرفتیم و رفتیم خونه مامان جان .شب هم من حسابی گریه کردم و دنبال مامان و بابائی نیومدم خونه. 

این چند روزه هم که بابائی مهمون داشتند ما با باباجان و مامان جان چند بار بیرون رفتیم . بابائیم می گد بیشتر زحمتهای ما گردن مامان جان و باباجانه. دیشبم من و مامان و پریناز خونه مامان جان خوابیدیم و صبح آمدیم خانه.

منم پرینازم.

می دونید چیه . من دارم تندتند دندان در میارم . دیروز ششمین دندونم را در آوردم. اصلا هم غذا دلم نمی خواهد و مامانم میگد به خاطر دندونامه. بچه ها می دنید چند روزه چی یاد گرفتم. با دهنم صدا در  میارم. زبونم را در می آرم. و دد هم می گم که همه کلی ذوق می کنند.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٦
تگ ها:


+  

سلام سلام صد تا سلام . 

دوباره ما آمدیم . بچه ها می دونید امروز چی شد. من و پریناز امروز ظهر بعد از اینکه ناهار خوردیم با بابائی رفتیم حمام . حسابی آب بازی کردیم. نمی دونید چه کیفی دارد آب بازی کردن توی حمام .   وای که چقدر پریناز ذوق می کند برای اینکه بیاد توی آب. ولی بابائی نمی گذاشتند می گفتند هنوز نمی تواند توی آب بشیند. حالام از حمام آمدیم بیرون می خواهیم بخوابیم . بعدهم بریم خونه مامان جان . آخه شب آنجا دعوتیم. 

 ما تازگیها خیلی کم بیرون می ریم آخه مامانم می گد زمستونه و شما سرما می خوردید . بعد هم اینکه وقتی می خواهیم بریم بیرون از بس مامانم باید به ما لباس بپوشونه کلافه می شد بعد هم که میائیم خونه وقتی لباسامونو از تنمون در میارد کنار اتاق یه کوه لباس می شود تازه مامانی باید دو ساعت بشیند آنها را مرتب کند.  ولی خودمونیمو مامانم خیلی اذیت می شود چونکه هم باید به کارهای ما برسد هم به کارهای خونه . برای ما باید جدا غذا بپزد برای خودشون جدا و خیلی کارهای دیگه .  بابائی هم که اینقدر کارش زیاده و وقتی میاد خونه خسته است که اصلا نمی توند به مامانم کمک کند . بیچاره مامانی خیلی دست تنهاست . من به پریناز می گم کاشکی ما زودتر بزرگ بشیم تا بتونیم به مامانمون کمک کنیم. چون اون خیلی برای ما زحمت می کشد. 

من پرینازم  

من حرفهای پرنیا را تائید می کنم . تازه اینم بگم که منم توی خونه هر جا مامانم می رد با روروک دنبالش راه می افتم بعضی وقتها هم از بس تند می رم همینطور می خورم به پشت پای مامانم و آن دردش می گیرد . می گوید پریناز مامان یه جا واسا. وای از دست شما دو تا وروجک . کلافه شدم. 

تازه یه چیز دیگه اینکه من به خوردن روزنامه و دستمال خیلی علاقه دارم به محض اینکه آنها را جایی ببینم زود می کنم توی دهنم و با ولع آنها را می خورم و حرص مامانم را در می آرم . شما هم تا حالا خوردید. بد نیست یه بار امتحان کنید.  

خوب بچه ها تا مامانی نیومده ما بریم دیگه. بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٩
تگ ها:


+  

 سلام سلام . خوبید. ما هم خوبیم . چند روزی بود که نتونسته بودیم بیائیم باهاتون حرف بزنیم ولی بالاخره حالا موفق شدیم.

 من پرنیا هستم . من و پریناز و مامانم روز یکشنبه رفتیم آتلیه پیکسل خیابان طالقانی . چون مامانم می خواستند آرشیو عکسهای سری قبل منو بگیرند. ولی بعد هم به خانم عکاس گفتند حالا که تا اینجا آمدیم چند تا عکس از این دو تا وروجک بگیرید. خانم عکاس هم معطل نکرد و همینطور در حالتهای مختلف از من و پریناز عکس گرفت مثلا من پریناز را بغل کردم .   روی پاهام گذاشتم و براش لالایی خوندم و خلاصه خیلی حالتهای دیگه . شاید نزدیک ۱۰۰ تا عکس گرفت ولی گفتند از توی این عکسها انتخاب می کنم. بعد وقتی مامانم داشتند با خانم عکاس حرف می زدند من و مامان جانم آمدیم بیرون و جای شما خالی من توی پاساژ هر چقدر دلم خواست دویدم و وقتی روی سنگها سر می خوردم حسابی با پریناز می خندیدیم. بعد هم باباجان ما را آوردند خانه ولی من هر چه گریه کردم که دنبال آنها بروم مامانم اجازه ندادند. باباجان هم رفتند برای اینکه من را آروم کنند برام یه سک سک خریدند و آمدند تا درش را باز کردم توی آن یک  چراغ خواب خیلی خوشگل بود دیگه سرم گرم شد و آنها هم رفتند خونشون.

 دیروز هم صبح زود با مامانم رفتیم چشم پزشکی . آخه مامانم گفتند باید چشمهایت را قبل از سه سالگی معاینه کنیم . آنجایی که رفتیم خیلی شلوغ بود و من با یه دختر کوچولو به اسم فاطمه که شش ماهه بود حسابی دوست شده بود . بالاخره نوبت ما شد آقای دکتر چشمهایم را با کامپیوتر معاینه کردند .   اولش من حسابی ترسیده بودم ولی آقای دکتر به من گفتند ببین در این سوراخ گنجشک می بینی ولی من هر چه نگاه کردم خبری از گنجشک نبود. بعد هم آقای دکتر با چراغ قوه چشمهایم را دیدند و گفتند که خدا را شکر مشکلی ندارد. بعد هم رفتیم خانه مامان جان .  آخه پریناز انجا بود. تا بعد از ظهر هم خانه مامان جان بودیم. جای شما خالی. شب هم با بابا رفتم دم مغازه دوستش ولی آنجا بابا را حسابی کلافه کرده بودم چونکه من کنجکاو بودم و دلم می خواست به همه جا دست بزنم ولی بابایی اجازه نمی دادند و هر از گاهی هم به من چشم ذره می رفتند. 

پریناز: بسه دیگه پرنیا حالا نوبت منه.    

 من پرینازم. امروز می خواهم یه مژده دیگه هم بهتون بدهم مامانم امروز دیدند که من پنجمین دندانم را هم درآوردم . خیلی ذوق کردند آخه برای خودمم خیلی جالبه. امروز من و پرنیا حسابی مامانم را کلافه کردیم چون مامانم می خواستند تمیزکاری کنند ولی ما اجازه نمی دادیم و آن هم خیلی عصبانی شده بود.  زنگ زدند به باباجان گفتند بیائید این نوه هایتان را چند ساعتی ببرید تا من به کارهایم برسم . باباجان هم آمدند من و پرنیا را بردند تا مامانم به کاراشون برسند آخه قرار بود دوست بابا که از ایتالیا آمده بود شب بیاد خونمون. ولی چه فایده آن که بچه نداشت.    

خوب جون جونیا دیگه کاری ندارید ما باید بریم چون یواشکی مامانی آمده بودیم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها:


+  

 سلام جون جونیا

 ما دوباره آمدیم تا دور از چشم مامان و بابا خاطراتمون را برای شما بگیم. دیروز که روز جمعه بود تا ساعت ۱۰ صبح خوابیدیم بعد هم بیدار شدیم رفتیم خانه مامان جان آخه ناهار آنجا دعوت بودیم. نمی دانید چه ماکارونی خوشمزه ای بود. ساعت ۳ هم رفتیم پارک. جای شما خالی نمی دانید چقدر بازی کردیم . 

 شب هم رفتیم دم خونه عمه زینت ولی زود برگشتیم . بعد هم آمدیم خونه فیلم دیدیم و بازی کردیم حسابی بخور بخور بود تا آخر شب . بعد هم دیگه با زور خوابیدیم. 

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
تگ ها:


+ ادامه خاطرات از زبان پرنيا و پريناز

 سلام دوستان خوب ما از اول خاطرات ما را مامان الناز به زبان خودش تعریف می کرد اما حالا ما می خواهیم از زبان خودمون تعریف کنیم آخه بامزه تره.

به به چه سیم خوشمزه ای.

مژده مژده

من پرینازم می خوام بهتون یه مژده بدم که یکی دیگه از دندونای جلویم درآمده حالا من ۴ تا دندان دارم وای به کسی نگیدا ولی مامانم ندیده بود تا اینکه زن عمو اعظم لو داد. مامانمم کلی ذوق کرد.

 من پرنیا هستم ساعت الان ۹:۳۰ صبحه که من بیدار شدم ولی مامانم می گه چقدر زود بیدار شدی مامانی بخاطر اینکه خودش به کاراش برسه به من می‌گه چقدر زود بیدار شدی. آخه من چقدر بخوابم. به کسی نگیدا ولی من یه کمی تو دست و پاش هستم خوب آخه من می خوام کمک مامانی کنم ولی اون قبول نمی کنه می گه بچه جون نیا تو دست و پا.  خوب دوستهای جون جونی من دیگه باید برم چونکه خواهرم بیدار شد می خوام برم باهاش بازی کنم . نمی دونید چه کیفی دارد یه همبازی داشتن. اولش یه کمی حسودی می کردم ولی دیدم نه انگاری خیلی خوبه. بابایی هر روز یه چیزی می خره برام و میگه بیا دختربابا اینو نی نی برات خریده فکر می کنن من نمی فهمم که نی نی توی خونه بوده و بیرون نرفته ولی خوب بذار فکر کنن که من باور کردم آخه اینجوری هر روز برام یه چیزی میخرن.

 راستی بچه های یادم رفت بهتون بگم. بابایی من خیلی حساسه که شبها که از بیرون میائیم ما سروصدا کنیم آخه می گه همسایه ها خوابند و شما مزاحم استراحتشون می شید ولی دیشب وقتی از خونه عمه اینا آمدیم موقعی که بابائی پیاده شد تا برود در حیاط را باز کند من یک جیغ بلندی کشیدم برای اینکه لج بابائی را درآرم بابائی هم اخم کرد به من بعد هم من نشستم پشت فرمان ماشین تا رانندگی کنم ولی بابائیم اجازه نداد گفتند که نه نمی شه نمی دونم بالاخره کی اجازه می دهند تا من رانندگی کنم آخه خیلی کیفولیه پشت فرمان نشستن.

 خوب بچه ها من رفتم صبحانه بخورم . بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
تگ ها:


+  

 دیشب ساعت ۶ بعدازظهر بود که باباجان زنگ زدند و گفتند که آماده باشید میام دنبالتون تا بیائید اینجا. ما هم کلی ذوق کردیم و زود آماده شدیم و رفتیم خانه مامان جان برای شام .   ساعت ۹:۳۰ شب که برمی گشتیم پرنیا کلک برای اینکه خانه نرویم بهانه کباب گرفت و بابایی هم که نمی تواند از این مسئله راحت بگذرد رفت و برای آن کباب خرید. ولی اینا همش بهانه بود چونکه فقط نصف کباب را خورد. بعد هم رفتیم خانه عمه اینا . موقع برگشت پرنیا خودش را به خوابی زده بود بخاطر اینکه پیش عمه اش بمونه ولی بابایی قبول نکردند.

 و اما پریناز تا آمدیم خانه حسابی با بادکنکهایی که عمه الهه بهش داده بود بازی کرد تا بالاخره ساعت ۱۲:۳۰ شب من موفق شدم این دو تا وروجک را بخوابانم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
تگ ها:


+ خاطرات تولد پرنیا و پریناز

  همه زندگی من پرنیا و پریناز

 من مامان پرنیا و پریناز هستم. متولد ۱۳۵۶ و در سال ۱۳۸۰ با همسر خوب و مهربونم محمد ازدواج کردم. ثمره ازدواجمان دو دختر گل  هستند.

اینجا از خاطرات تلخ و شیرین زندگی پرنیا و پریناز می نویسم تا یادگاری بمونه واسه میوه های باغ سرسبز زندگیم.

 من دو دختر خیلی ناز دارم که دقیقا یکسال و یازده ماه و بیست و دو روز با هم تفاوت سنی دارند. پرنیا خانم نازنازی تقریبا دو سال از خواهر گلش پریناز بزرگتر است.

  پرنیا در ۲۴ خرداد سال ۱۳۸۳ در بیمارستان سینا اصفهان تحت نظر آقای دکتر آیتی زاده و دقیقا همزمان با لحظات ملکوتی اذان ظهر بدنیا آمد.  و پریناز در ۱۶ خرداد سال ۱۳۸۵ در بیمارستان سینا اصفهان تحت نظر آقای دکتر آیتی زاده و در ساعت ۱۳:۴۵ بدنیا آمد. نمی دانید چه خبر بود پشت در اتاق عمل. همه آمده بودند تا ببینند این دو دختر بابایی کی بدنیا می آیند چه شکلی هستند و خلاصه خیلی چیزهای دیگه. 

 دلتون می خواهد ببینید کیا بودند : بابا محمد - مامان جان - باباجان - عمه الهه - عمه زهره - عمه زینت و بعد هم بقیه یکی یکی آمدند. بابایی که داشت پشت در اتاق عمل از دلهره و اضطرابی که داشت قلبش از جا کنده می شد آخه بابایی می گوید هیچ چیزی بدتر از این نیست که پشت در اتاق عمل بشینی و منتظر بیرون آمدن دکتر باشی تا یه خبری از مریض بهت بدهد.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها:


+ بعد ار تولد پريناز

 خلاصه وقتی پریناز بدنیا آمد تا ۱۰ روز خونمون شلوغ بود همه می رفتند و می آمدند . پرنیا هم بعضی وقتها بهونه می گرفت ولی بهش حق می دادیم. نهمین روز بدنیا آمدن پریناز بود که تولد دوسالگی پرنیا را گرفتیم و همه را دعوت کردیم . همه آمدند و برای پرنیا کادو آوردند خیلی خوش گذشت. 

 راستی یادم رفت که بگم من وقتی که پرنیا و یکسال و سه ماهه شد مجبور شدم که دیگه سرکار نرم هم بخاطر پرنیا جونم و هم بخاطر این که حامله بودم .

 خیلی وقت بود که دلم می خواست وبلاگی درست کنم برای پرنیا  و پریناز . ولی فرصت نمی شد . تا اینکه بالاخره امروز یعنی روز عاشورا بالاخره موفق شدم اینکار را بکنم . آخه پرنیا نیست دنبال مامان جان و باباجان و خاله مریم رفته بیرون . بابایی هم طبق هرسال که روز عاشورا نذری می دهند امروز رفته نذری بدهد. منم چونکه تنها بودم از توی خونه تکان نخوردم و بهترین فرصت را دیدم برای نوشتن وبلاگ  هر چند که پریناز همینطور بهونه خواهرش را می گیرد.

 دیشب یعنی شب تاسوعا پرنیا به اتفاق مامان جان و خاله مریم و اعظم رفته بودند مسجد اباالفضل و من و پریناز هم با عمه الهه و عمه زهرا و عمه زهره و عمه زینت و بچه ها و  زن‌عمو اعظم و ریحانه و فاطمه رفتیم حسینیه کربلائیها و بعد هم رفتیم حسینیه رضوی و بعد هم موقع برگشتن عمه الهه پریناز را داد دست یکی از عربهای قمه بدست و ریحانه هم از او فیلم گرفت ولی پریناز حسابی گریه کرد .  آخه خیلی بچه مامانی شده بغل هیچ کسی نمی رود. برعکس پرنیا . دیشب منو حسابی خسته کرد چونکه همش مجبور بودم بغلش کنم.

 پرنیا خیلی شیرین زبون شده کلی هم شعر و قصه بلده که بخونه: توپ قلقلی .تپلوام تپلو . بزبزقندی . زینگ زنیگ . بابای خوبم. نمکی. لی لی حوضک. و خیلی شعرهای دیگه.

 پرنیا عاشق لپ لپ است هر موقع بهش می گیم دلت چی می خواهد می گد لپ لپ و بابایی را مجبور می کنه تا براش لپ لپ بخرد.  

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها:


+ خاطرات پرنيا و بدنيا آمدن خواهرش

 پرنیا جانم وقتی بدنیا آمد من شاغل بودم و در شرکت برق منطقه ای اصفهان (شرکت مهندسین دانشمند) مشغول بکار بودم . کارم را خیلی دوست داشتم و بیشتر غصه ام از این بود که چطوری پرنیا جونم را بگذارم و برم سرکار.  

  حالا اولش که تا چهارماه مرخصی زایمان داشتم ولی هر روزی که می گذشت من بیشتر ناراحت می شدم چون تحمل دوری دخترم را نداشتم. خلاصه روز موعود فرا رسید و من ساعت شش صبح بیدار شدم  وسایل دختر گلم را جمع و جور کردم و  اونو به خانه مامان جان بردم . نمی دانی مامان جان چقدر خوشحال بود که قرار بود از آنروز به بعد دیگه هر روز از شنبه تا چهارشنبه از نوه گلش مراقبت کند . اونو گرفت و کلی به من دلداری داد که نگران دخترم نباشم.   نمی دانید چقدر سخت بود که می خواستم برای اولین بار آن را بگذارم و برم . اونم  از صبح تا ۴ بعد از ظهر. 

 ولی کم کم هر دوتامون عادت کردیم . هم من و هم پرنیا.

 خلاصه روزها از پی هم می گذشت و پرنیا بزرگ و شیطونتر می شد. دو ماهه بود که اولین سفرش را به اتفاق باباجان و مامان جان و عمومحمد و الهام و زن عمو و  عمه سهیلا و فرزانه و فاطمه و مریم و علی عمه و نرگس  به یاسوج رفتیم . خیلی خوش گذشت و پرنیا هم نشان داد که چقدر خوش سفر است . برای همه می خندید   بغل همه می رفت و خلاصه خیلی دختر خوبی بود . 

 بعد از آن در شهریورماه که تقریبا سه ماهه شد سفر دومش را هم به اتفاق دوستهای بابا یعنی عمو مستاجری و عمو خسرو و نازنین و عمو نیری به اردبیل و شمال و تهران رفتیم که آنجا هم فقط از این دست به آن دست می گشت . همه اونو دوست داشتند چون اصلا بداخلاقی نمی کرد و برای همه می خندید. 

 اوایل پنج ماهگی اون اولین داندان شیری اش را درآورد خیلی ذوق کردیم برای اون آش دندونی درست کردیم و در خانه عمه هاش بردیم و به همه مژده دادیم که پرنیا دندون درآورده .  شش ماهه بود که چهاردست و پا راه افتاد و اواخر نه ماهگی بود که دختر گلمان راه افتاد . وقتی که یکساله شد برای او تولد گرفتیم و همه فامیل را دعوت کردیم خیلی خوب بود همه برای پرنیا کادو آورده بودند و تبریک می گفتند.

  دقیقا وقتی که پرنیا یکسال و دوماهه شد فهمید که قراره یه همبازی براش بیاریم نمی دانم چه حسی داشت خوشحال بود یا ناراحت . اما فکر می کنم خوشحال بود چون که قرار بود یه آبجی خوشگل براش بیاریم ولی از اینکه مجبور شدیم اونو از شیر بگیریم ناراحت بود.  چون دلش می خواست حالاحالاها شیر بخورد. ولی من که خیلی غصه خوردم تا اونو از شیر گرفتم . آخه دلم براش می سوخت چونکه آن باید حداقل تا ۲ سالگی شیر می خورد. اما خوب ارزشش را داشت عوضش یک خواهر گیرش می آمد.

 بالاخره روزها گذشت و روز موعود فرا رسید . روزی که قرار بود پرنیا خواهر گلش بدنیا بیاد. صبح که شد آن را گذاشتیم خانه عمه زینت و من و بابایی و مامان جان و عمه الهه رفتیم بیمارستان و بالاخره در ساعت ۱۳:۴۵ پریناز خانم چشمش رو به این جهان باز کردند و مامان و بابا و پرنیا را خوشحال کرد.  دو روز در بیمارستان خیلی سخت بود چونکه از پرنیا دور بودم ولی بالاخره انتظار بسر آمد. پریناز برای خواهر گلش یک ماشین بزرگ کنترلی هدیه آورده بود . پرنیا وقتی نی نی را دید خیلی ذوق کرد و همش دلش می خواست که اونو بغل کند.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها: