Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

سلام به همه دوستای خوب و نازنین.

 ببخشید چونکه بازم دیر کردیم. آخه این روزها همش مامانی کار دارند و تمیزکاری می کنند. فقط حالا یه سری اطلاعات جدید بهتون می دیم به صورت نقطه چین.

پریناز چهار دست و پا راه می رود نقطه.

پریناز دو تا از دندونای دیگش یه کمیش زده بیرون نقطه.

پریناز دستش را می گیره به صندلی و می خواد که بلند بشود نقطه.

پرنیا شعرهای جدیدی یاد گرفته نقطه.

پرنیا یاد گرفته که پریناز را بغل کنه نقطه.

پریناز می تواند همینطوری که خوابیده خودش بلند شه بشینه نقطه.

پرنیا  حسابی شیرین زبون شده و حرفهای جالبی می زنه نقطه.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
تگ ها:


+  

سلام خوبید. ما هم خوبیم.

باز رفتیم  و دیر کردیم. ولی خوب می دونید که این روزها درگیر خرید عید و خانه تکانی و این حرفها هستیم . تازه بابائی هم رفته تهران . خیلی دلمون واسش تنگ شده . البته تا پنج شنبه هم نمیاد. نمی دونیم چطور این چند روز را بگذرونیم. 

 بچه ها خرید عید رفتید تا حالا. خیلی خسته کننده است از این مغازه به آن مغازه. وقتی آدم میرسه تو خونه. تازه می فهمه که چقدر راه رفته و خسته شده است. ما هم رفتیم لباس و کفش خریدیم. 

پرنیا

البته مامانمون برامون خیلی سنگ تموم گذاشت برای هم کدوممون چند تا لباس خرید.خدا کنه که عید خوبی داشته باشیم. پرینازم که عید اولش است.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۸
تگ ها:


+  

بچه ها عکس

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٥
تگ ها:


+  

مژده مژده . به آنهائی که تا حالا موفق نشدند عکسهای این دو تا وروجک را ببینند البته کوتاهی از من بوده از این به بعد سعی می کنم مرتب یه سری از عکساشون را روی وبلاگشون بگذارم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٤
تگ ها:


+  

پرنیا خانم و پریناز کوچولو

سلام بچه ها  

می دونید امروز ما کجا رفته بودیم. صبح که رفتیم پارک برای ناهار با مامان جان و باباجان و خاله مریم . تا ساعت ۴ پارک بودیم . بعد هم که می خواستیم بیائیم خونه چونکه پرنیا می خواست دنبال مامان جان برود بابائی گفت که بیا تا بریم پارک بادی .  خلاصه رفتیم پارک بادی باغ غدیر. نمی دونید چقدر بازی کردیم سرسره . استخر توپ و قطار بادی . خلاصه خیلی کیف  کردیم. پرینازم برای اولین بار رفت داخل استخر توپ . حسابی ذوق کرده بود. بعد هم آمدیم خونه رفتیم با بابائی حمام و بعد هم خوابیدیم. خلاصه امروز خیلی روز خوبی بود .

 در ضمن یه چیز دیگم بگم. پریناز حسابی یاد گرفته که روی شکم و با کمک دستاش برود جلو . این خیلی باعث خوشحالیه ولی دردسر من بیشتر شده چونکه باید خیلی بیشتر مراقبش باشد.  

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٤
تگ ها:


+  

سلام به همه دوستان خوب پرنیا و پریناز و مامان و باباهاشون.  

ما باز رفتیم و تاخیر کردیم. ولی خوب درگیر مریضی و سرماخوردگی پرنیا و پریناز بودیم. البته هنوزم آثارش هست مثلا روزی یه جعبه دستمال کلینکس باید براشون استفاده کنم ولی بهتر از قبل شدند. (خدا را شکر).

پرنیا

این هفته مامانی هر روز بعد از ظهر ما را یه جایی برد . یه روز خونه عمو عباس . یه روز خونه اعظم . یه روز رفتیم خونه عمو محمود . و دیروز هم مامان ساعت ۶ بود که دید ما حوصلمون حسابی سر رفته بابائی هم که ماشین را برای مامانم نگذاشته بود. مامانم گفت بچه ها پاشید آماده شید تا ببرمتون بیرون . نمی دونید ما چقدر ذوق کردیم.  تندتند کارامون و کردیم و بعد رفتیم سوار اتوبوس شدیم. وای من خیلی وقت بود که دلم می خواست سوار اتوبوس بشم بالاخره به آرزوم رسیدم . سوار شدیم و رفتیم دروازه دولت . بعد هم از آنطرف رفتیم یه بازاری که همش کفش بود کلی کفش دیدیم . مامانم برای شب عیدمون کفش انتخاب کرد ولی نخریدیم فقط من یه بادباک خریدم .  بعد هم بابائی گفتند که با آژانس بیائید دم مغازه تا با هم برگردیم. ما هم رفتیم دم مغازه بابائی و یکساعتی هم آنجا بودیم و بعد هم کلی تو خیابونها گشتیم و بعد آمدیم خونه. ولی خوب روی هم رفته بعد از ظهر خوبی بود.

پریناز

سلام دوست جونیا. پرنیا که همه چیز را تعریف کرد. هیچی واسه من نگذاشت که بگم. پس من فقط باید از خودم بگم. اینکه چند روزه که من چهار دست و پا راه افتم البته نه خیلی سریع ولی خودم را می کشم روی زمین . مامان و بابائی هم نمی دونید که چقدر ذوق کردند و خدا را شکر کردند.  همینطور اسباب بازیها را می چینند جلوی من. البته با فاصله. تا من خودم را برسونم به آنها. خوب  منم تلاشم را می کنم. و وقتی من رسیدم آنها برای من دست می زنند.

خوب بچه ها ما دیگه باید بریم . تا خبرهای بعدی بای بای.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۳
تگ ها: