Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

سلام دوست جونیا خوبید.

امروز خیلی روز غمناکیه. آخه یکی از همسایه های روبروی خونمون خانمش فوت کرده و کلی توی خونشون صدای گریه و قران میاد. ولی شنیدیم که می گند خانمه خودش را دار زده حالا نمی دونیم خودش اینکار را کرده یا کس دیگه. خدا گواهه.

امشب دائی محمود و زن دائی از مکه می آیند. شاید شب بریم خونشون.  شاید هم فردا بریم. الان پریناز خوابیده . بچه ها می دونید پریناز دندان نهم و دهمش سر زده بیرون . ولی طفلی حسابی بی تابی می کند. تازه یاد گرفته که از تخت مامان و اینا خودش میاد بالا . و کلی هم ذوق می کند. دیشب خونه مامان جان ظرف ترشیشون را از توی آشپزخانه وارونه کرد و روی فرش را پر کرد از ترشی که مجبور شدند فرش را بشویند. آخه تازگیها که چهار دست و پا می رود خیلی خرابکاری می کند و مامانمو حرص می دهد. کاشکی زودتر راه بیفتد و بزرگتر بشود تا با هم بازی کنیم. 

حالا نگاه کنید لیمو خوردن پریناز را 

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٩
تگ ها:


+  

سلام. ما آمدیم دوباره ولی یواشکی مامانی.

آخه مامانی وقتی می بینند که ما میائیم طرف کامپیوتر همین طور می گند دست به کامپیوتر نزنید دکمه هاش را الکی نزنید و کلی  چیزهای دیگه . ما هم مجبوریم که یواشکی بیائیم.تازه چند روزه که من یه بازی کامپیوتری ماشین بازی را یاد گرفتم و مرتب میام کامپیوتر را روشن می کنم و ماشین بازی می کنم . کلی کیف دارد. ولی پریناز هنوز زوده براش که با کامپیوتر بازی کند. دیشب رفتیم جای شما خالی پیتزا شب خیلی خوشمزه بود . پیتزا خوردیم.

بعد هم رفتیم خونه مامان جان. میوه مون را خوردیم و آمدیم خونه.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها:


+  

سلام . دوستای جون جونی.

ببخشید که ایندفعه خیلی دیر آمدیم به وبلاگستون. آخه درگیر جمع آوری وسایل هستیم برای اسباب کشی. اینه که زیاد فرصت نمی کنیم که بیائیم بهتون سر بزنیم. 

درضمن اینکه این دو تا وروجک بابائی چند روزیه که سرماخوردند و حسابی سرفه و آب ریزش بینی دارند. امشب آنها را بردیم دکتر. کلی براشون دارو داده و سفارش کرده که مواظبشون باشم. نمی دونم با اینهمه کار که دارم حالا چه وقت سرماخوردگی بود. تازه یه چند روزی هم بابائی مهمون داشتند و ما خانه مامان جان بودیم. آخه همش سرگرم مهمون تهرونیشون بودند که آمده بود خرید. 

بچه ها امروز خونه مامان جان بودیم جای شما خالی بعد از ظهر مهمون داشتند و بساط آش رشته را راه انداختند . دهنتون آب نیفتد. ولی خیلی خوشمزه بود. حسابی خوش گذشت و کلی هم بزن برقص راه انداختیم. از همه دوستائی که به ما سر می زنند ممنونیم. 

خوب الان وقته خوابه آخه ساعت ۱۱:۱۵ شب است . پس زیاد مزاحمتون نمی شیم. بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٦
تگ ها:


+  

سلام . سلام . صدتاسلام

بچه ها می دونید دیروز مامانی ما را کجا بردند. دیروز بعد از ظهر ما حوصلمون حسابی سر رفته بود و مامانی گفتند پاشید آماده شید تا ببرمتون بیرون. بعد هم ما را بردند سوار اتوبوس کردند خیلی ذوق کردیم و با اتوبوس رفتیم میدان امام. بعد هم بابائی آمدند دنبال ما و رفتیم پارچه مبلی دیدیم و بعد هم رفتیم خانه مامان جان. خیلی خوش گذشت.

بچه ها یه چیز دیگم اینکه مامانمون برای ما بن بن بن را خریده البته برای پریناز هنوز زوده ولی برای من خیلی جالب بوده به شما هم توصیه می کنم حتما بخرید.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٩
تگ ها:


+  

سلام بچه ها . خوبید. ما هم خوبیم. چونکه شما خوبید ما هم خوبیم.

دیشب  بچه ها رفتیم به اتفاق مامانی و بابائی یخچال دیدیم. چونکه می خواهیم یخچالمون را عوض کنیم. وای که چه یخچالهایی آمده . آدم کیف می کند وقتی که ببینه. بعد هم بیرون شام خوردیم و رفتیم خونه مامان جان. آخه قراره اگه خدا بخواد بریم طبقه دوم خانه مامان جان و اینا زندگی کنیم. خیلی خوب می شه چونکه به آنها نزدیک می شیم. 

خوب بچه ها مامانی باید این روزها وسایلمون را جمع و جور کنه چون قراره جابجا بشیم. بخاطر همین ممکنه کمتر بتونیم بهتون سر بزنیم.

از دوستای خوبی که به وبلاگ ما سرزدند ممنونیم. (مامان مانی فسقلی- مامان پرنیان- ریحانه- آقا مسعود و بقیه دوستان. خوشحال می شیم که نظراتتون را برامون بگید.)

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٦
تگ ها:


+  

سلام دوستای خوب و نازنازی

 عید همگی مبارک باشه. بالاخره این عید هم تموم شد ولی چقدر زود تموم شد. ما دلمون می خواست که هر روز عید باشه و دید و بازدید بریم. آخه خیلی کیف دارد . همه عیدی می دهند به آدم و کلی به آدم خوراکی تعارف می کنند . خلاصه همه چیزش خوبه.

 امروز روز چهارده هستش. خیلی دلگیره. آخه بابائی رفته سرکار و مامانی هم کلی کار داره که انجام بدهد. ما هم گفتیم از فرصت استفاده کنیم و سری به وبلاگستون بزنیم. 

 بچه ها ۱۲ و  ۱۳ به ما که خیلی خوش گذشت.  ۱۲ فروردین دعوت بودیم خونه آقاجون به اتفاق مامان و بابا و عمه ها و عموها خیلی خوب بود . از صبح تا شب با فاطمه و عادل و آیدا بازی کردیم توی حیاط . هر چی مامانی می گفت بچه ها بیائید تو اتاق سرما می خورید ما گوشمون بدهکار نبود.  خلاصه دلی از عزا در آوردیم . ظهر هم جوجه کباب و ماهی کباب خوردیم . جای شما خالی خیلی خوب بود. عمه زینت از هر فرصتی استفاده می کرد و توی دهن ما یه تکه کباب می گذاشت. خلاصه روز خیلی خوبی بود.

 روز ۱۳ هم به اتفاق باباجان و مامان جان و عمومحمود و عمه سهیلا و عمه عصمت و عمه فاطمه و خیلی های دیگه رفتیم پارک غدیر. خیلی خوب بود ما با نگین و مریم و فروغ و عرفان و هانیه خیلی بازی کردیم.  ولی بعد از ظهرش حسابی حالمون گرفته شد . چونکه عرفان دوید توی خیابون جلوی یه ماشین و ماشین هم زد به عرفان .  خلاصه آمبولانس آمد عرفان را برد بیمارستان صدوقی و همه خیلی کسل شدند . بابائی هم ما را آوردند خونه . چونکه گفتند اینجا موندن دیگه کیفی ندارد با این اتفاقی که افتاد . آمدیم و رفتیم خونه مامان جون و تا آخر شب هم آنجا بودیم. پای تلویزیون . روی هم رفته خیلی خوب بود اگر آن اتفاق نمی افتاد.

 خوب بچه ها ما دیگه باید بریم الان بابائی میاند خونه می خواهیم ناهار بخوریم. بای بای.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ ها:


+  

سلام سلام . سال نو مبارک.

 ان شاء الله که سال خوبی داشته باشید همراه با شادی و برکت.

 ببخشید که الان ۱۰ روز از عید می رود و ما هنوز نتونستیم به دوستای خوبمون سال نو را تبریک بگیم.  تازه امروز یه کمی از دید و بازدید فارغ شدیم و تونستیم که سری به وبلاگستان بزنیم.

بچه ها تا حالا که خدا را شکر سال خوبی بوده ما کلی عیدی گرفتیم و کلی دید و بازدید رفتیم . واقعا که چه کیفی داره همه جا بخور بخور است . همه جلوی آدم گز و شیرینی و میوه و آجیل می ذارند . آدم نمی دونه از کدوم بخوره.

بچه ها می دونید مامانی امسال از ترس ما دو تا سفره هفت سینش را کجا چیده . توی ویترین. هر چقدر با بابایی فکر کردند که کجا بگذارند که دست ما بهش نرسد و سر ایکی ثانیه خرابش نکنیم به هیچ نتیجه ای نرسیدند و ناچار شدند توی ویترین و دو را از دسترس ما بچینند. هنوز نتونستیم که از سفره هفت سینمون عکس بگیریم ولی در اولین فرصت عکسش را می گذاریم توی وبلاگستون. 

وای از دست این پریناز. هر جا که می ریم باید از دستش کارد و چنگال و همه چی را قایم کنیم چون که می خواد بردارد . تازه من که بزرگتر از پرینازم تا حالا چند جای دستم را با کارد بریدم . ولی نمی دونید چه کیفی می کنم وقتی که شخصا برای خود آدم میوه و آجیل جدا بگذارند یعنی اینکه ما را به حساب آوردند. ولی بعضی جاها جلوی من و مامان یکی می گذارند و من از این کارشون خیلی ناراحت می شم. چون هنوز نمی دونند که من بزرگ شدم و برای خودم خانمی شدم.

خوب بچه ها زیاد وقتتون را نمی گیریم چونکه می دونیم عید است و همه کار دارند ما هم داریم می ریم عید دیدنی . بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/۱٠
تگ ها: