Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

سلام بچه ها.

امروز مامان جان و مامانم در تدارک تهیه دلمه برای شب هستند بخاطر همین از صبح دستشون بند بود آخه مامانم می گه دلمه پختن خیلی کار داره. منم با عروسکهام سرگرم بودیم . آنها را روی تختم می خوابونم و براشون قصه می گم. پرینازم همینطور بهونه می گیره. کاش زودتر بزرگ بشود که بتوانیم با هم بازی کنیم.

الانم می خواهیم بریم حمام و بعد بیائیم بریم خونه خاله عفت. بخاطر همین زیاد نمی توانیم حرف بزنیم. تا خبرهای بعدی خداحافظ.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳۱
تگ ها:


+  

سلام دوست جونیا. خوبید. ما هم خوبید. بچه ها می دونید من چند روزه که میرم مهد قران و خیلی خوبه . خیلی دوست دارم. آنجا یه عالمه دوست پیدا کردم و باهاشون بازی می کنیم. کلی شعر و سوره قرآن بهمون یاد می دهند خمیربازی . نقاشی و بازیهای دسته جمعی . البته فقط ۲ روز در هفته است ولی خیلی خوبه. من دلم می خواد که هر روز این کلاس بود. امروز با مامانی رفتم دم کتابفروشی و کلی مدادرنگی و دفتر نقاشی و خمیربازی گرفتم. بعد از ظهر هم رفتم کلاس و کلی بازی کردم. پرینازم امروز باهام آمده بود ولی بیرون کلاس توی کالسکه اش نشسته بود خیلی دلش می خواست که بیاد و با من و دوستام بازی کنه ولی نمی شد آخه هنوز کوچیکه. 

از پرینازم براتون بگم که چون خیلی وابسته به شیر مامانی شده و همش می خواد شیر بخورد و وزنش هم اضافه نشده دکتر گفته که باید دیگه روزها بهش شیر ندهی تا مجبور بشه غذا بخورد. بخاطر همین این دو روزه خیلی ناآرامی می کنه. حالا ببینیم تا بعد بهتر میشه یا نه. خدا کنه که به غدا بیفتد و رشد کنه چون مامانی خیلی نگرانشه.

دیشب هم رفتیم رهنان که تختخواب بخریم. چونکه مامان و اینها می خواهند تختخوابشون را عوض کنند و مامان جان و اینا قراره منزل مبارکی برامون یه تختخواب دو نفره بخرند. دیشب رفتیم دیدیم خیلی تختهای قشنگی بود.  حالا انتخاب کردیم تا بعد با بابائی بریم بیاریم.

تا خبرهای بعدی بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها:


+  

خانه جدید و یادداشت جدید در خانه جدید

سلام دوست جونیا ببخشید که ایندفعه اینقدر دیر کردیم. آخه در جریان که هستید درگیر جابجائی بودیم. به سلامتی جابجا شدیم. کامپیوترمان را هم چونکه میز کامپیوترمون را می خواستیم عوض کنیم هنوز وصل نکرده بودیم تا اینکه بالاخره امروز رفتیم میز کامپیوتر خریدیم و کامپیوترمان را راه اندازی کردیم. نمی دونید چقدر دلمون واستون تنگ شده واسه همتون.

خوب خیلی خوبه آمدیم کنار مامان جان چونکه دیگه تنها نیستیم. بابائی هم دو روزه که مریض بودند و نرفتند سرکار . ان شاء ا.. که زودتر خوب بشوند.

پریناز چند روزه که خودش یکی دو دقیقه بدون اینکه دستش را به جائی بگیرد می ایستد و کلی همه براش ذوق می کنند و دست می زنند. پرنیا خانم هم که خیلی دختر نازی شده کمک مامانش می کند. با پریناز بازی می کند تازگیها هم یاد گرفته خواهرش را بغل می کند و راه می رود.

خبر که تو این مدت زیاد بوده ولی ان شاء ا.. سر فرصت میائیم و براتون می گیم. بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٧
تگ ها:


+  

سلام 

امروز نیز گذشت ولی بابائی امروزم از تهران نیومد. حسابی حوصلمون سررفته. ولی مامانی امروز بعد از ظهر ما را بردند خونه عمه زینت و آنجا کمی بازی کردیم. برگشتنه هم نرگس و مرضیه با ما آمدند که پریناز را توی ماشین بگیرند که حواس مامانی را موقع رانندگی پرت نکند بعد هم شام پیش ما موندند. حداقل یه کم از تنهایی درآمدیم.

حالا ببینیم بابائی  کی میاد. پریناز که دیگه حسابی امروز بهونه گیر شده بود و همینطور نق می زد. منم دلم خیلی برای بابائی تنگ شده. کاشکی زود بیاد. امروز سه روزه که رفته تهران.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳
تگ ها:


+  

سلام بچه ها . امروز خیلی روز دلگیری بود. چونکه بابائی دیروز رفته تهران و نمی دانیم که چند روز دیگه میاد . ما هم حسابی حوصلمون سر رفت.الهی که بابائی همیشه سایش بالای سرمون باشد. واقعا خیلی سخته وقتی میرند تهران. تازه مامانی هم خیلی کسل می شه. کاشکی زود بیاد.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢
تگ ها:


+  

سلام بچه ها.  ما این ۲ روز همش مهمونی بودیم. آخه دائی مامان از مکه آمدند و ما دیشب و پریشب شام آنجا بودیم. دیروز بعد از ظهر هم که قرض الحسنه خانوادگی داشتیم و خونه عمه زینت مهمونی بودیم. 

 بابا همیشه تو این جلسات پشت میز می نشیند و مشغول حساب کردن و اینجور چیزها است . آخه بابا جزء هیئت مدیره است. ولی هر چقدر من هم می خواهم برم کمکشون نمی گذارند. دیروز هر چی من خودکار را بر می داشتم که کمکش توی دفتر حساب و کتابها خط خطی کنم بابائی به من اخم می کرد و به مامانم می گفتند بیائید این پرنیا خانم را ببرید ولی هنوز مامانی منو نبرده من دوباره از دستش فرار می کردم و می دویدم به طرف میز. بابائی حسابی کفرش درآمده بود.  تازه دیروز توی جلسه قرض الحسنه قرعه کشی کردند و به چند نفر کادو دادند که قرعه به نام مامان ما هم افتاد و یک کلمن آب به اسمش درآمد.  بعد هم رفتیم دم مغازه بابائی چون بابائی می خواستند یه قاب بود درست کنند برای اینکه رئیس جمهور آذربایجان به اصفهان آمده بود و در هتل شاه عباس بسر می برد و قرار بود که بابای هنرمندم این قاب را آماده کند که خاتم و مینا و طلاکاری مخلوط بود تا به آن رئیس جمهور بدهند .  شب هم دعوت بودیم به ضیافت در هتل شاه عباس که از شانس بد دو جا دعوت داشتیم و مامان و بابا تصمیم گرفتند که به خونه دائی برند چونکه فکر می کردند دائی بدشون بیاد. منم همش دلم می خواست برم هتل شاه عباس هم آن رئیس جمهور را ببینم و هم مراسم ضیافتشون را. ولی حیف شد.

امروز هم بابائی دارند میرن تهران تا چند روز دیگه . حالا خدا کنه که بابائی ماشین را برای مامانم بگذارند تا لااقل مامانم ما را ببرند بیرون.

بچه ها دیروز پریناز دهنش را زد به لب تخت و دندوناش فرو رفت توی لبش و کلی خون آمد و گریه کرد. خیلی دلم براش سوخت.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱
تگ ها: