Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+ مهد کودک

سلام

پرنیا به مهد کودک می رود

بچه ها می دونید علت اینکه چند روزیه نتونستم به وبلاگستون سر بزنم چیه. آخه دختر گلم پرنیا خانم به مهد کودک می رود. من مهدکودک های زیادی سر زدم تا اینکه جایی را پیدا کنم که از هر لحاظ مناسب باشه. هم از لحاظ مسیر و هم از لحاظ تمیزی و انضباط و رسیدگی به بچه ها. بالاخره آن مهدکودکی را که می خواستم پیدا کردم و پرنیا را ثبت نام کردم.

پرنیا از هفته گذشته تاکنون به مهدکودک سپیده مهر میرود. البته هنوز خیلی عادت نکرده و صبحها کمی بداخلاقی می کند. توی کلاس هم اولش کمی گریه می کنه . ولی چاره ای نیست دیگه باید عادت کنه. همه گفتند چونکه پرنیا تازه ۳ سال و چهارماهه است هنوز زوده که برود مهد کودک ولی من اعتقاد دارم که بچه ها هر چه زودتر وابستگیشون کمتر بشه بهتره. آخه پرنیا جدیدا خیلی وابسته شده بود و از بغل من تکون نمی خورد. حتی بدون ما خونه مامانم و اینها هم نمی رفت. خلاصه اینکه تصمیم گرفتم اونو ثبت نام کنم مهدکودک. این چند روزه هم کلی جایزه گرفته . مداد رنگی . کتاب. ماژیک. پاک کن. پاستیل. کیف خوشگل اردکی. لیوان و قراره که بهش ظرف غذا هم بدهند.

خدا کنه که خیلی زود به مهد عادت کنه. و از هر لحاظ براش خوب باشه.

از پرینازم بگم که حسابی بلا شده. شیطونی می کنه. و با شیطونیاش خودش را تو دل همه جا می کنه. نمی دوم من چرا اینقدر تنبل شدم تو عکس گرفتن از این دو تا وروجک. آقای همسر هم مرتب می گند که ازشون عکس یادگاری بگیر بعد پشیمان می شی ولی من باز هم تنبلی می کنم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۳
تگ ها:


+  

سلام بچه ها. خوبید. ما هم خوبیم.

من خیلی تنبل شدم توی عکس گرفتن از این دو تا وروجک و عکس گذاشتن توی وبلاگشون.  آخه می دونید هر موقع من می شینم سر وبلاگ نویسی همون موقع هیچ عکسی آماده ندارم. منم که عذرم موجه است . چون باید از فرصتها استفاده کنم. آخه این دو تا وروجک که نمی گذارند من سر کامپیوتر بشینم. یکیشون موس را می کشه. آن یکی صفحه کلید را می کشه. خلاصه دیگه کم مونده که کامپیوتر را بندازند. پریناز که دیگه میخواد برود رو میز کامپیوتر بشیند . مرتب جیغ می زنه که منو بگذار روی میز.

پریناز خیلی بلا شده. چند روزه که خودش موقعی که مامیش را کثیف کنه یا بی ادبیه دستشویی داشته باشد میرود دم در دستشویی و همینطور منو صدا می کنه.

توی خونه هم که فقط راه می رود و مامان و بابا می کنه.

تازه چند روزه که  می رود روی مبل و از آن میرد روی اپن خیلی کار خطرناکیه. دیگه از دستش ذله شدم.

پریناز فکر کنم کم کم می خواد به حرف بیفتد چونکه خیلی از کلمات را می گوید. و مشخصه که دوست داره صحبت کنه. تا بهش می گیم پریناز مامانو دوست داری سرش را به علامت تائید تکان می ده. خیلی ملوسی شده.

شب بیست و یکم پریناز را برای اولین بار بردم مسجد محلمون برای شب قدر. از همون موقع که رفتیم یه کمی اطراف را نگاه کرد و بعد هم گرفت خوابید تا سحر خواب بود. منم همتونو دعا کردم.

خیلی کم غذا می خوره و منو دیوونه کرده با این غذا خوردنش نمی دونم چیکار کنم. یا اینکه می خواد وقتی می خواد غذا بخورد خودش قاشق را بگیره و کسی کاری به کارش نداشته باشه تا آن بتواند همه جا را به گند بکشد بعد هم اگر دلش خواست یه قاشق غذا بخوره.

عاشق اینه که از یه جایی برد بالا و یا اینکه ظرفهای کابینتها را بریزد بیرون و تنها جایی که کاری ندارد به اسباب بازیهاشه.

پرنیا خانم هم حسابی شیرین شده. شعر می خواند قصه می گویدو خلاصه خیلی مواظب خواهرشه اگر من خواهرشو دعوا کنم حسابی عصبانی می شه و سر من داد میزنه.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۱٢
تگ ها:


+  

سلام دوستان.

ضمن تسلیت به مناسبت فرارسیدن شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) و بزرگداشت لیالی قدر برای همه دوستان وبلاگی در این شب پربرکت آرزوی سلامتی و شادکامی دارم و امیدورام که همه کوچولوهای وبلاگی سالیان سال سایه پدر و مادر بالای سرشان باشد.

پرنیا و پریناز الان به اتفاق مامان جان و باباجان رفتند بیرون . چونکه حوصلشون حسابی سر رفته بود . ولی من همراهشون نرفتم و الان از فرصت استفاده کردم و گفتم که سری به دوستان وبلاگی بزنم. دیشب پرنیا و پریناز را بردیم نمایشگاه قرآن خیلی ذوق کرده بودند. آخه بیشتر مهدهای قران در آنجا غرفه داشتند و بچه ها می توانستند که نقاشی کنند و شعر بخونند و جایزه بگیرند. پرنیا هم حسابی کیف کرده بود و دلش می خواست که توی همه غرفه ها نقاشی بکشد ولی پریناز بلا هم می خواست که همان کار را بکند تازه نمی گذاشت که توی نقاشی کسی هم کمکش کند . هر چی می گفتم مامانی بده برات رنگ کنم داد و بیداد می کرد . ولی خوب حسابی دو تائیشون بادبادک گرفتند و دفتر نقاشی و کتاب داستان هم جایزه گرفتند.

می دونید که پرنیا به پریناز می گد پرنیاز یعنی اسم خودش را می گوید فقط یه ز به آخرش اضافه می کند. پرنیاز هم چند روزه تا بهش می گیم اسمت چیه می گوید ماما. یعنی خیلی دلش می خواد که حرف بزند. خدا کند زودتر به حرف بیفتد. وای صدای زنگ خانه آمد فکر کنم این دو تا وروجک آمدند.

ازتون می خوام که تو این شب عزیز ما را هم دعا کنید.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/۸
تگ ها:


+ آنجه گذشت.

آنچه در این چند ماه گذشت.

سلام به همه دوستای وبلاگی که توی این مدت ازشون بیخبر بودیم. تو این مدت اتفاقات زیادی برای پرنیا و پریناز افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم.

یه خبر دست اول و خوشایند اینکه پریناز در ماه مرداد راه افتاد و دل ما را حسابی شاد کرد. نمی دونید چقدر ذوق کردم وقتی دیدم پریناز راه می رود آخه دیگه خودش هم خسته شده بود. دلش نمی خواست که مدام توی بغل باشه. ماشاءالله الان همه جا زیر پاشه. از آشپزخانه گرفته تا کابینتها - اتاقها - مبلها - کمدها. و خلاصه همه جا. نمی دونید چه وروجکی شده مدام یا سر کابینت است و لوازم کابینت را بیرون می ریزد یا اینکه سر کمد اسباب بازیها. من جمع می کنم و پریناز ریخت و پاش. تقسیم کار خوبیه نه.

خلاصه خیلی بلا شده و با کاراش دل همه را می برد. از اعضای بدنش هم فعلا چند تا را یاد گرفته و تا که می گیم مثلا زبونت کو نشون می ده. صدای حیواناتی مثل سگ - گربه- بع بعی و کلاغ را یاد گرفته و تا می گیم صداشون را در میارد. هنوز هم زیاد به حرف نیفتاده در حد کلمه . آنم کلماتی از قبیل آب(آخه عاشق آبه) - به به-مامان- بابا- مریم- دائی- و چند تا کلمه دیگه.

ولی دقیق می فهمد . پریشب داشتم می گفتم پریناز ناخنهات بلند شده دیدم پا شد رفت سر کمد و همینطور صدار می زند که در کمد را براش باز کنم. منم همینطور می گفتم آخه چیکار به این کمد داری بالاخره خودش در کمد را با هزار زحمت باز کرد و جعبه مانیکور ناخن را برداشت و آورد داد به بابائی تا ناخنهاش را بگیرد. من و باباش از این کارش هم کلی عشق کرده بودیم و هم شاخ درآورده بودیم که از کجا فهمیده باید چنین کاری بکنه. خلاصه خیلی لحظه شیرینی بود. از پله ها هم که خودش بدون کمک بالا و پایین می ره آنم با چه سرعتی. روزی چند بار فقط پله های بین دو طبقه را خودش به تنهایی می ره و میاد. این خلاصه ای از کارهای پریناز توی این مدت .

حالا پرنیا خانم گل

پرنیا هم برای خودش خانمی شده. حسابی مواظب خواهرشه. روزها خودش می نشیند نقاشی می کشد و تلویزیون تماشا می کنه. با خواهرش بازی می کنه. حسابی شعر یاد گرفته و ترم اول مهد قرانش تموم شد و جایزه و تقدیرنامه گرفت. حالا هم قراره ترم دومش از چند روز دیگه شروع بشه. البته دیروز رفتم یه مهدی که نزدیک خونمون بود تا اسمش را بنویسم آن مهد. ولی وقتی رفتم اولش رفت توی کلاس نشست اما بعد یکی از بچه ها ی مهد شروع کرد به گریه کردن مدیر مهدم یکی دو تا داد سرش کشید. پرنیا هم از این صحنه خیلی جا خورد و شروع کرد به لب ورچیدن منم از این کار مدیره خیلی ناراحت شدم و گفتم این مهد به درد نمی خورد. آخه گفتم اگر مدیره حالا جلوی من اینکار را کرد پس وای به وقتی که کسی نباشد. منم از ثبت نام منصرف شدم.

 بابائیش از تهران براش ماژیک و مدادرنگی ۴۸ تائی آورده . یه کیف خیلی خوشگل هم براش خریدیم که در اولین فرصت عکس کیفش را براتون می گذارم. خلاصه که پرنیا هم خیلی کاراش شیرین شده. امروز عروسکش را برداشته بود و می گفت میخوام ببرمش بیمارستان. مریضه. من هم گفتم خوب باشه ببرش همانجا توی سالن پذیرائی یعنی بیمارستانه . آخه می خواستم دیگه اتاق را بهم نریزد. می گفت نه مامان این اتاق یعنی اتاق عمله و می خوام عروسکم را عملش کنم. من حسابی جا خوردم که از کجا می داند بیمارستان اتاق عمل داره و باید عروسکش را که حالش بده عملش کنه. البته یه کم هم تحت تاثیر فیلم اغماء قرار گرفته آخه این فیلم را خیلی دوست داره.

خوب بچه ها زیاد مزاحمتون نمی شیم. در اولین فرصت عکسامون را براتون می گذاریم. بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥
تگ ها:


+  

سلام سلام. صد تا سلام.

 بچه ها خیلی دلمون براتون تنگ شده بود. آخه بعد از اینکه سایت پرشین بلاگ مشکل پیدا کرده بود ما نمی دونستیم که پسوند آن عوض شده بخاطر همین منتظر بودیم تا مشکل رفع بشه. باور کنید هر روز به سایت سر می زدیم ولی می دیدیم که خبری نیست. تا اینکه از دوست خوبمون مانی فسقلی آدرس جدید را پرسیدیم. دستت درد نکنه مامان مانی عزیز.

خوب الان فقط می خواستیم که سایتمون را امتحان کنیم . سر فرصت میائیم و وقایعی را که تو این مدت اتفاق افتاده بود را براتون تعریف می کنیم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢
تگ ها: