Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers خاطرات پرنيا و بدنيا آمدن خواهرش - ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+ خاطرات پرنيا و بدنيا آمدن خواهرش

 پرنیا جانم وقتی بدنیا آمد من شاغل بودم و در شرکت برق منطقه ای اصفهان (شرکت مهندسین دانشمند) مشغول بکار بودم . کارم را خیلی دوست داشتم و بیشتر غصه ام از این بود که چطوری پرنیا جونم را بگذارم و برم سرکار.  

  حالا اولش که تا چهارماه مرخصی زایمان داشتم ولی هر روزی که می گذشت من بیشتر ناراحت می شدم چون تحمل دوری دخترم را نداشتم. خلاصه روز موعود فرا رسید و من ساعت شش صبح بیدار شدم  وسایل دختر گلم را جمع و جور کردم و  اونو به خانه مامان جان بردم . نمی دانی مامان جان چقدر خوشحال بود که قرار بود از آنروز به بعد دیگه هر روز از شنبه تا چهارشنبه از نوه گلش مراقبت کند . اونو گرفت و کلی به من دلداری داد که نگران دخترم نباشم.   نمی دانید چقدر سخت بود که می خواستم برای اولین بار آن را بگذارم و برم . اونم  از صبح تا ۴ بعد از ظهر. 

 ولی کم کم هر دوتامون عادت کردیم . هم من و هم پرنیا.

 خلاصه روزها از پی هم می گذشت و پرنیا بزرگ و شیطونتر می شد. دو ماهه بود که اولین سفرش را به اتفاق باباجان و مامان جان و عمومحمد و الهام و زن عمو و  عمه سهیلا و فرزانه و فاطمه و مریم و علی عمه و نرگس  به یاسوج رفتیم . خیلی خوش گذشت و پرنیا هم نشان داد که چقدر خوش سفر است . برای همه می خندید   بغل همه می رفت و خلاصه خیلی دختر خوبی بود . 

 بعد از آن در شهریورماه که تقریبا سه ماهه شد سفر دومش را هم به اتفاق دوستهای بابا یعنی عمو مستاجری و عمو خسرو و نازنین و عمو نیری به اردبیل و شمال و تهران رفتیم که آنجا هم فقط از این دست به آن دست می گشت . همه اونو دوست داشتند چون اصلا بداخلاقی نمی کرد و برای همه می خندید. 

 اوایل پنج ماهگی اون اولین داندان شیری اش را درآورد خیلی ذوق کردیم برای اون آش دندونی درست کردیم و در خانه عمه هاش بردیم و به همه مژده دادیم که پرنیا دندون درآورده .  شش ماهه بود که چهاردست و پا راه افتاد و اواخر نه ماهگی بود که دختر گلمان راه افتاد . وقتی که یکساله شد برای او تولد گرفتیم و همه فامیل را دعوت کردیم خیلی خوب بود همه برای پرنیا کادو آورده بودند و تبریک می گفتند.

  دقیقا وقتی که پرنیا یکسال و دوماهه شد فهمید که قراره یه همبازی براش بیاریم نمی دانم چه حسی داشت خوشحال بود یا ناراحت . اما فکر می کنم خوشحال بود چون که قرار بود یه آبجی خوشگل براش بیاریم ولی از اینکه مجبور شدیم اونو از شیر بگیریم ناراحت بود.  چون دلش می خواست حالاحالاها شیر بخورد. ولی من که خیلی غصه خوردم تا اونو از شیر گرفتم . آخه دلم براش می سوخت چونکه آن باید حداقل تا ۲ سالگی شیر می خورد. اما خوب ارزشش را داشت عوضش یک خواهر گیرش می آمد.

 بالاخره روزها گذشت و روز موعود فرا رسید . روزی که قرار بود پرنیا خواهر گلش بدنیا بیاد. صبح که شد آن را گذاشتیم خانه عمه زینت و من و بابایی و مامان جان و عمه الهه رفتیم بیمارستان و بالاخره در ساعت ۱۳:۴۵ پریناز خانم چشمش رو به این جهان باز کردند و مامان و بابا و پرنیا را خوشحال کرد.  دو روز در بیمارستان خیلی سخت بود چونکه از پرنیا دور بودم ولی بالاخره انتظار بسر آمد. پریناز برای خواهر گلش یک ماشین بزرگ کنترلی هدیه آورده بود . پرنیا وقتی نی نی را دید خیلی ذوق کرد و همش دلش می خواست که اونو بغل کند.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٠
تگ ها: