Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

سلام به همه دوستان خوب پرنیا و پریناز و مامان و باباهاشون.  

ما باز رفتیم و تاخیر کردیم. ولی خوب درگیر مریضی و سرماخوردگی پرنیا و پریناز بودیم. البته هنوزم آثارش هست مثلا روزی یه جعبه دستمال کلینکس باید براشون استفاده کنم ولی بهتر از قبل شدند. (خدا را شکر).

پرنیا

این هفته مامانی هر روز بعد از ظهر ما را یه جایی برد . یه روز خونه عمو عباس . یه روز خونه اعظم . یه روز رفتیم خونه عمو محمود . و دیروز هم مامان ساعت ۶ بود که دید ما حوصلمون حسابی سر رفته بابائی هم که ماشین را برای مامانم نگذاشته بود. مامانم گفت بچه ها پاشید آماده شید تا ببرمتون بیرون . نمی دونید ما چقدر ذوق کردیم.  تندتند کارامون و کردیم و بعد رفتیم سوار اتوبوس شدیم. وای من خیلی وقت بود که دلم می خواست سوار اتوبوس بشم بالاخره به آرزوم رسیدم . سوار شدیم و رفتیم دروازه دولت . بعد هم از آنطرف رفتیم یه بازاری که همش کفش بود کلی کفش دیدیم . مامانم برای شب عیدمون کفش انتخاب کرد ولی نخریدیم فقط من یه بادباک خریدم .  بعد هم بابائی گفتند که با آژانس بیائید دم مغازه تا با هم برگردیم. ما هم رفتیم دم مغازه بابائی و یکساعتی هم آنجا بودیم و بعد هم کلی تو خیابونها گشتیم و بعد آمدیم خونه. ولی خوب روی هم رفته بعد از ظهر خوبی بود.

پریناز

سلام دوست جونیا. پرنیا که همه چیز را تعریف کرد. هیچی واسه من نگذاشت که بگم. پس من فقط باید از خودم بگم. اینکه چند روزه که من چهار دست و پا راه افتم البته نه خیلی سریع ولی خودم را می کشم روی زمین . مامان و بابائی هم نمی دونید که چقدر ذوق کردند و خدا را شکر کردند.  همینطور اسباب بازیها را می چینند جلوی من. البته با فاصله. تا من خودم را برسونم به آنها. خوب  منم تلاشم را می کنم. و وقتی من رسیدم آنها برای من دست می زنند.

خوب بچه ها ما دیگه باید بریم . تا خبرهای بعدی بای بای.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/۳
تگ ها: