Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers آنجه گذشت. - ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+ آنجه گذشت.

آنچه در این چند ماه گذشت.

سلام به همه دوستای وبلاگی که توی این مدت ازشون بیخبر بودیم. تو این مدت اتفاقات زیادی برای پرنیا و پریناز افتاده. نمی دونم از کجا شروع کنم.

یه خبر دست اول و خوشایند اینکه پریناز در ماه مرداد راه افتاد و دل ما را حسابی شاد کرد. نمی دونید چقدر ذوق کردم وقتی دیدم پریناز راه می رود آخه دیگه خودش هم خسته شده بود. دلش نمی خواست که مدام توی بغل باشه. ماشاءالله الان همه جا زیر پاشه. از آشپزخانه گرفته تا کابینتها - اتاقها - مبلها - کمدها. و خلاصه همه جا. نمی دونید چه وروجکی شده مدام یا سر کابینت است و لوازم کابینت را بیرون می ریزد یا اینکه سر کمد اسباب بازیها. من جمع می کنم و پریناز ریخت و پاش. تقسیم کار خوبیه نه.

خلاصه خیلی بلا شده و با کاراش دل همه را می برد. از اعضای بدنش هم فعلا چند تا را یاد گرفته و تا که می گیم مثلا زبونت کو نشون می ده. صدای حیواناتی مثل سگ - گربه- بع بعی و کلاغ را یاد گرفته و تا می گیم صداشون را در میارد. هنوز هم زیاد به حرف نیفتاده در حد کلمه . آنم کلماتی از قبیل آب(آخه عاشق آبه) - به به-مامان- بابا- مریم- دائی- و چند تا کلمه دیگه.

ولی دقیق می فهمد . پریشب داشتم می گفتم پریناز ناخنهات بلند شده دیدم پا شد رفت سر کمد و همینطور صدار می زند که در کمد را براش باز کنم. منم همینطور می گفتم آخه چیکار به این کمد داری بالاخره خودش در کمد را با هزار زحمت باز کرد و جعبه مانیکور ناخن را برداشت و آورد داد به بابائی تا ناخنهاش را بگیرد. من و باباش از این کارش هم کلی عشق کرده بودیم و هم شاخ درآورده بودیم که از کجا فهمیده باید چنین کاری بکنه. خلاصه خیلی لحظه شیرینی بود. از پله ها هم که خودش بدون کمک بالا و پایین می ره آنم با چه سرعتی. روزی چند بار فقط پله های بین دو طبقه را خودش به تنهایی می ره و میاد. این خلاصه ای از کارهای پریناز توی این مدت .

حالا پرنیا خانم گل

پرنیا هم برای خودش خانمی شده. حسابی مواظب خواهرشه. روزها خودش می نشیند نقاشی می کشد و تلویزیون تماشا می کنه. با خواهرش بازی می کنه. حسابی شعر یاد گرفته و ترم اول مهد قرانش تموم شد و جایزه و تقدیرنامه گرفت. حالا هم قراره ترم دومش از چند روز دیگه شروع بشه. البته دیروز رفتم یه مهدی که نزدیک خونمون بود تا اسمش را بنویسم آن مهد. ولی وقتی رفتم اولش رفت توی کلاس نشست اما بعد یکی از بچه ها ی مهد شروع کرد به گریه کردن مدیر مهدم یکی دو تا داد سرش کشید. پرنیا هم از این صحنه خیلی جا خورد و شروع کرد به لب ورچیدن منم از این کار مدیره خیلی ناراحت شدم و گفتم این مهد به درد نمی خورد. آخه گفتم اگر مدیره حالا جلوی من اینکار را کرد پس وای به وقتی که کسی نباشد. منم از ثبت نام منصرف شدم.

 بابائیش از تهران براش ماژیک و مدادرنگی ۴۸ تائی آورده . یه کیف خیلی خوشگل هم براش خریدیم که در اولین فرصت عکس کیفش را براتون می گذارم. خلاصه که پرنیا هم خیلی کاراش شیرین شده. امروز عروسکش را برداشته بود و می گفت میخوام ببرمش بیمارستان. مریضه. من هم گفتم خوب باشه ببرش همانجا توی سالن پذیرائی یعنی بیمارستانه . آخه می خواستم دیگه اتاق را بهم نریزد. می گفت نه مامان این اتاق یعنی اتاق عمله و می خوام عروسکم را عملش کنم. من حسابی جا خوردم که از کجا می داند بیمارستان اتاق عمل داره و باید عروسکش را که حالش بده عملش کنه. البته یه کم هم تحت تاثیر فیلم اغماء قرار گرفته آخه این فیلم را خیلی دوست داره.

خوب بچه ها زیاد مزاحمتون نمی شیم. در اولین فرصت عکسامون را براتون می گذاریم. بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٥
تگ ها: