Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ادامه خاطرات از زبان پرنيا و پريناز - ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+ ادامه خاطرات از زبان پرنيا و پريناز

 سلام دوستان خوب ما از اول خاطرات ما را مامان الناز به زبان خودش تعریف می کرد اما حالا ما می خواهیم از زبان خودمون تعریف کنیم آخه بامزه تره.

به به چه سیم خوشمزه ای.

مژده مژده

من پرینازم می خوام بهتون یه مژده بدم که یکی دیگه از دندونای جلویم درآمده حالا من ۴ تا دندان دارم وای به کسی نگیدا ولی مامانم ندیده بود تا اینکه زن عمو اعظم لو داد. مامانمم کلی ذوق کرد.

 من پرنیا هستم ساعت الان ۹:۳۰ صبحه که من بیدار شدم ولی مامانم می گه چقدر زود بیدار شدی مامانی بخاطر اینکه خودش به کاراش برسه به من می‌گه چقدر زود بیدار شدی. آخه من چقدر بخوابم. به کسی نگیدا ولی من یه کمی تو دست و پاش هستم خوب آخه من می خوام کمک مامانی کنم ولی اون قبول نمی کنه می گه بچه جون نیا تو دست و پا.  خوب دوستهای جون جونی من دیگه باید برم چونکه خواهرم بیدار شد می خوام برم باهاش بازی کنم . نمی دونید چه کیفی دارد یه همبازی داشتن. اولش یه کمی حسودی می کردم ولی دیدم نه انگاری خیلی خوبه. بابایی هر روز یه چیزی می خره برام و میگه بیا دختربابا اینو نی نی برات خریده فکر می کنن من نمی فهمم که نی نی توی خونه بوده و بیرون نرفته ولی خوب بذار فکر کنن که من باور کردم آخه اینجوری هر روز برام یه چیزی میخرن.

 راستی بچه های یادم رفت بهتون بگم. بابایی من خیلی حساسه که شبها که از بیرون میائیم ما سروصدا کنیم آخه می گه همسایه ها خوابند و شما مزاحم استراحتشون می شید ولی دیشب وقتی از خونه عمه اینا آمدیم موقعی که بابائی پیاده شد تا برود در حیاط را باز کند من یک جیغ بلندی کشیدم برای اینکه لج بابائی را درآرم بابائی هم اخم کرد به من بعد هم من نشستم پشت فرمان ماشین تا رانندگی کنم ولی بابائیم اجازه نداد گفتند که نه نمی شه نمی دونم بالاخره کی اجازه می دهند تا من رانندگی کنم آخه خیلی کیفولیه پشت فرمان نشستن.

 خوب بچه ها من رفتم صبحانه بخورم . بای بای

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
تگ ها: