Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

 خبرهای جدید

پیک نیک
روز چهارشنبه بابائی معلوم نشد که چی شده بود که تصمیم گرفت بعد از ظهر را به خاطر ما سرکار نرود و ما را بیرون ببرند. همینطور هم شد . بابائی به قولشون وفا کردند و ساعت ۴ بعد از ظهر به اتفاق بابا و مامان و ما دو تا وروجک رفتیم بیرون. ولی از شانس بد ما شاید هم از خوش شانسی نمی دونم هوا اخماشو کرد تو هم و شروع کرد نم نم بارون آمدن ولی ما از رو نرفتیم و رفتیم جزیره بازی پل فردوسی. خیلی خوش گذشت . رفتیم تو اتاق اسباب بازیها و پریناز هم توی یه اتاق  اسباب بازیهای دیگه و خلاصه خیلی بازی کردیم. بعد هم آمدیم بیرون و رفتیم توی سرسره و تابهایی که بیرون از جزیره بازی بود. بازی کردیم. بعد هم تا سی و سه پل پیاده رفتیم و رفتیم سوار قایق شدیم. و همچنان نم نم بارون ادامه داشت. نمی دونید چه کیفی داشت قایق سواری . بعد هم رفتیم مجتمع  کوثر کلی گشت زدیم و خرید کردیم. بعد که از مجتمع کوثر آمدیم بیرون دیدیم که بارون شدیدی داره میاد ولی بابائی گفتند مامان گفتند که بمونیم تا بارون بند بیاد ولی بابائی موافقت نکردند گفتند احتمالا بارون تندتر می شود و آمدیم روی پل سی و سه پل که بریم آنطرف پل. چشمتون روز بد نبینه وقتی به آنطرف پل رسیدیم شده بودیم موش آب کشیده نمی دونید همه چه جوری به ما دو تا که بغل مامان و بابا بودیم نگاه می کردند و تو دلشون به حال ما دل می سوزوندند ولی ما حسابی کیف کرده بودیم بعد هم رفتیم مجتمع انقلاب و بعد هم تا رستوران شهرزاد پیاده رفتیم . مامان می گفت چه جوری با این سرووضغمون بریم تو رستوران . بریم خونه و یه موقع دیگه بیائیم رستوران ولی بابائی قبول نکردند و گفتند نمی شه بچه ها را شام نخورده ببریم بیرون و رفتیم جاتون خالی شام مفصلی خوردیم. میگو سوخاری و کباب بره و کباب کوبیده و کلی مخلفات. البته ما بچه ها از خستگی هیچ چی دلمون نمی خواست بعد هم آژانس گرفتیم و تا خونه رفتیم. و حمام کردیم و خوابیدیم. ولی خیلی خوش گذشت. گفتیم بعد از عمری که بابائی یه نصفه روز نرفتند سرکار نزدیک بود از آسمون سنگ ببارد.
جمعه بعد از ظهر هم عقد دخترخاله مامان بود رفتیم عقد خیلی خوش گذشت. شب هم رفتیم شام بیرون .
ـ پرنیا امروز به اتفاق مهد کودکشون رفته بود پارک جنگلی صفه و باغ وحس خیلی بهش خوش گذشته بود.
ـ پریناز حسابی بلا شده و دیگه کاملا خوب حرف می زنه.
ـ مامان جان و اینها روز چهارشنبه می خواند برند مشهد و ما را تنها می گذارند.
ـ الان هم می خواهیم بریم یه کم بیرون . چون بعد از ظهرها خیلی آدم حوصلش سر می رود.
بازم بهتون سر می زنیم . فعلا بای.

 

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱/٢٥
تگ ها: