Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Kids Birthday tickers ...::: دختران زیبای من :::...

...::: دختران زیبای من :::...

وبلاگی برای پرنیا و پریناز عزیزم

+  

 سلام سلام . خوبید. ما هم خوبیم . چند روزی بود که نتونسته بودیم بیائیم باهاتون حرف بزنیم ولی بالاخره حالا موفق شدیم.

 من پرنیا هستم . من و پریناز و مامانم روز یکشنبه رفتیم آتلیه پیکسل خیابان طالقانی . چون مامانم می خواستند آرشیو عکسهای سری قبل منو بگیرند. ولی بعد هم به خانم عکاس گفتند حالا که تا اینجا آمدیم چند تا عکس از این دو تا وروجک بگیرید. خانم عکاس هم معطل نکرد و همینطور در حالتهای مختلف از من و پریناز عکس گرفت مثلا من پریناز را بغل کردم .   روی پاهام گذاشتم و براش لالایی خوندم و خلاصه خیلی حالتهای دیگه . شاید نزدیک ۱۰۰ تا عکس گرفت ولی گفتند از توی این عکسها انتخاب می کنم. بعد وقتی مامانم داشتند با خانم عکاس حرف می زدند من و مامان جانم آمدیم بیرون و جای شما خالی من توی پاساژ هر چقدر دلم خواست دویدم و وقتی روی سنگها سر می خوردم حسابی با پریناز می خندیدیم. بعد هم باباجان ما را آوردند خانه ولی من هر چه گریه کردم که دنبال آنها بروم مامانم اجازه ندادند. باباجان هم رفتند برای اینکه من را آروم کنند برام یه سک سک خریدند و آمدند تا درش را باز کردم توی آن یک  چراغ خواب خیلی خوشگل بود دیگه سرم گرم شد و آنها هم رفتند خونشون.

 دیروز هم صبح زود با مامانم رفتیم چشم پزشکی . آخه مامانم گفتند باید چشمهایت را قبل از سه سالگی معاینه کنیم . آنجایی که رفتیم خیلی شلوغ بود و من با یه دختر کوچولو به اسم فاطمه که شش ماهه بود حسابی دوست شده بود . بالاخره نوبت ما شد آقای دکتر چشمهایم را با کامپیوتر معاینه کردند .   اولش من حسابی ترسیده بودم ولی آقای دکتر به من گفتند ببین در این سوراخ گنجشک می بینی ولی من هر چه نگاه کردم خبری از گنجشک نبود. بعد هم آقای دکتر با چراغ قوه چشمهایم را دیدند و گفتند که خدا را شکر مشکلی ندارد. بعد هم رفتیم خانه مامان جان .  آخه پریناز انجا بود. تا بعد از ظهر هم خانه مامان جان بودیم. جای شما خالی. شب هم با بابا رفتم دم مغازه دوستش ولی آنجا بابا را حسابی کلافه کرده بودم چونکه من کنجکاو بودم و دلم می خواست به همه جا دست بزنم ولی بابایی اجازه نمی دادند و هر از گاهی هم به من چشم ذره می رفتند. 

پریناز: بسه دیگه پرنیا حالا نوبت منه.    

 من پرینازم. امروز می خواهم یه مژده دیگه هم بهتون بدهم مامانم امروز دیدند که من پنجمین دندانم را هم درآوردم . خیلی ذوق کردند آخه برای خودمم خیلی جالبه. امروز من و پرنیا حسابی مامانم را کلافه کردیم چون مامانم می خواستند تمیزکاری کنند ولی ما اجازه نمی دادیم و آن هم خیلی عصبانی شده بود.  زنگ زدند به باباجان گفتند بیائید این نوه هایتان را چند ساعتی ببرید تا من به کارهایم برسم . باباجان هم آمدند من و پرنیا را بردند تا مامانم به کاراشون برسند آخه قرار بود دوست بابا که از ایتالیا آمده بود شب بیاد خونمون. ولی چه فایده آن که بچه نداشت.    

خوب جون جونیا دیگه کاری ندارید ما باید بریم چون یواشکی مامانی آمده بودیم.

نویسنده : مامان الناز ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها: